تبليغاتX


www.irLearn.com

با من بیا
با من بیا
 

 

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی آره باز منم همون دیوونه ی همیشگی فدای مهربونیات چه مکنی با سرنوشت دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت حال من رو اگه بخوای رنگ گلای قالیه جای نگاهت بد جوری تو صحن چشمام خالیه ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه از غصه هام هر چی بگم جون خودت بازم کمه دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون فریاد زدم یا تو بیا یا من و پیشت برسون فدای تو! نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم حقیقت رو واست بگم به آخر خط رسیدم!

  

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 2:25  توسط دریا  | 

 

من و تو عاشقونه /يك روز تو باغ خورشيد/ به همديگه رسيديم/ نگام نگات رو دزديد/ ميون باغ خورشيد/ يه عهد تازه بستيم/ كه مال هم بمونيم / واسش جناغ شكستيم/ قدم زديم دويديم/ به دشت گل رسيديم/ يك دشت پر شقايق/ شقايق هاي معصوم/ كه شاخش رو چيدي /از باغچه شقايق برام نگيني ساختي/ وقتي به من سپردي گفتي كه شرطرو باختي/ گفتم كه اين شقايق تو قلبمه هميشه/ حتي اگه بميري از من جدا نميشه / گذشت روزايه روشن/ ببين چي شد زمونه/ ببين كه بي كسي رو سر ميكنم تو خونه/ عزيز خونه بودي/ يار دردونه بودي/ وقتي بهت رسيدم/ ديدم روونه بودي/ راستي درست ميگفتي/ يادت مرا فراموش/ وقتي گرفتي يك عشق تازه در آغوش /يادت مرا فراموش/ يادت نرفته از دل /نگام هنوز به غنچه ست /غنچه شقايق تو/ هنوز رو طاقچه بر جاست/ غنچه داره ميميره /دلم داره ميگيره/ آخه با مرگ غنچه عشق منم ميميره !!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 16:6  توسط دریا  | 

 

......خداحافظ

عزيزي که فرصت بيان احساسات رو به من ندادي، خداحافظ.
من ديگه غرق تنهايي شدم که تو مي خواستي در آن غرق بشم.
مي خوام ساده و پاک براي تو و قلب خودم و همه اعتراف کنم،
و مطمئنم اين چيزي از ارزشهاي من کم نمي کنه و لطمئه اي هم به غرورم نميزنه.
براي يکبار و حتي آخرين بار هم که شده مجبوري احساس منو بخوني، مي دوني چرا؟
چون ديگه گوش نمي دي و فقط چيزي رو مي خواهي که خودت مي خواهي ببيني يا بشنوي.
مي دوني وقتي كسي داره غرق مي شه، ديگه نميگه سلام.
فقط کمک مي خواد، ولي كار من ديگه از کمک خواستن گذشته.
مي خوام براي آخرين بار بگم: که من براي نابود نشدن عشق و احساسم همه ي تلاشمو کردم.
درست تو لحظه ي اوج، درست تو اون بالا بالاها، که فكر ميکردم دستت توي دست منه..
ولي افسوس که تو خيلي وقت بود دستت رو از دست من جدا کرده بودي،
و من چه دير فهميدم، که تنها درون گود وايستادم و دارم براي چيزي مي جنگم،
كه اون خيلي وقته مال من نيست.
من توي وجود تو، يه ذره از وجود خدا، يا حتي يه تکه از وجود خودمو پيدا کرده بودم.
تو اون شاهزاده اي نبودي که من توي قصه هام ازش يه بت ساخته بودم.
تو حتي اون چيزي که خودت رو نشون ميدادي، هم نبودي..
براي من ديگه اسم تو يا هويت تو مهم نيست.
براي من اون عشق و احساسي که توي وجود تو پيدا کردم، عزيز و دوست داشتنيه.
واسه همين هم تا ابد دوستت خواهم داشت.
فقط بدون، هميشه خواستم پُر بشي از من.
تو عميق تر از اوني بودي که احساس من بتونه تو رو پر کنه.
و هر چي تلاش کردم، ديدم تمام وجودت خاليه، آره! از من خاليه.
آخه من چقدر هستم که بتونم عظمت وجود تو رو پر کنم.
به جاي اينکه من پُرت کنم، غرق اعماق وجود تو شدم و نابود شدم.
آره! توي وجود تو گم شدم..
و كسي به من فرصت کمک خواستن هم نداد.
هميشه از خدا مي خواستم که يه عشق واقعي رو بهم بده،
اون عشق رو بهم داد، گرچه خيلي زود هم ازم گرفت.
ولي هر چه بيشتر ميگذره به حقيقي بودن اون عشق مطمئن تر ميشم.
حتي نبودن تو توي اين مدت نتونست ذره اي از احساس من کم کنه،
چه بسا هر لحظه قدرتش رو توي قلبم بيشتر از پيش احساس مي کنم.
دلم مي خواد برات آرزو کنم که يه روزي عاشق بشي،
ولي برات آرزوي قشنگتري مي کنم..
اينکه اگر عاشق شدي هيچ وقت دلت نشکنه و در کنار عشقت طعم خوشبختي واقعي رو بچشي.
آرزوي يه عاشق براي معشوقش چيزي غير از اين نمي تونه باشه.
ديگه حتي نمي خوام فکر کنم که احساس واقعي تو چي بود؟
ديگه دنبال مقصر هم نمي گردم.. دنبال برنده و بازنده هم نيستم.
اگه برنده و بازنده اي هم باشه.. اون برنده تويي..
تو بردي... آره! فقط تو بردي.
ولي من خوشحالم که به تو باختم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 14:3  توسط دریا  | 

 

 

ازبس كه غم به سينه‌ من بسته راه را

                           ديگرمجال آمدوشدنيست آه را

تنهايي رو دوست دارم چون فقط موقع تنهايي هست که ميتونم با توحرف بزنم .

تو تنهايي من تو هميشه کنارم نشستي و به حرفام گوش ميکني.

نميدوني چه قدرحرف دارم که بهت بزنم ، نميدونم از کجا شرو ع کنم از لحظه ي اشنا ييمون بگم يا از لحظه ي که حس كردم ازچشمت دارم ميوفتم......

 دور بودن از تو خيلي سخته

ولي نه ......

دوست دارم وقتي که تنها هستم از زندگي صحبت کنم و از تو ،  از تو يي که تمام زندگي من هستي تمام دقايقمو با تو ام حتي الان که با من نيستي.

دوست دارم حرفاي نگفتمو بهت بگم

مي دونم كه مي دوني چي دلم ميخواد:آره مثل هميشه شونه هاتو مي خوام مي خوام سرموبزارم وهق هق گريه سربدم.

يادته بهم مي گفتيم ازدل وجوون من مي مونم تو هم بمون .نريم سراغ ديگرون پانزاريم روعهدمون.اگه يكي مون بميره اون يكي ياري نگيره عاشق بمونه تاكه هست چون كه به عهدش اسيره اماهمش خيالي بود داشتن هم يه آرزوي محالي بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 17:30  توسط دریا  | 

 آرزویم این است

نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد

          نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

                          و به اندازه هر روز تو عاشق باشي

                                       عاشق آنکه تو را مي خواهد

                                                   و به لبخند تو از خويش رها مي گردد

                                                            و تو را دوست بدارد

                                            به همان اندازه که دلت مي خواهد

                     هر چندتا تو منو دوست داري

من يه دونه بيشتر دوست دارم

 ميدوني اينجوري خوبيش اينه که حتي

                اگه منو دوست نداشته باشي

                        باز من يه دونه دوست دارم

                               اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستي

                       و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي

          اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم

 نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي

  تا من بر سکوت نگاه تو

             رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم

  اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم لحظه اي مرا نمي آزردي

                                  که اين غريبه تنها ، جز نگاه معصومت پنجره اي

                         و جز عشقت بهانه اي براي زيستن ندارد

              اي کاش مي دانستي

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم

همه آن چيزها که در بندت کشيده رها مي کردي

                                  غرورت را ..... قلبت را ..... حرفت را

                                                و..........  .............

                                                          صدافسوس حالا اگرهم بفهمي

                                 عشقي نمانده نثارت كنم

             زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست....

 بوسيدن به معني برسرقول ماندن نيست.....

 و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 22:46  توسط دریا  | 

 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک وبارانی تو را با لهجه گلهای

نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گلهایی که در تنهاییم روئید با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی :

دلم حیران وسرگردان چشمانی ست رویایی

ومن تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی وحسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت ومن بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و

 نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی ؟نمی دانم چرا ؟

شاید خطا کردم

و تو بی آنکه فکرغربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا، تا کی ، برای چه

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران شد

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام

 از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با انکه می دانم تو هرگز نام مرا با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته چشمان زیبای توام

برگرد !

ببین که سر نوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو :

در راه عشق وانتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی ما بین اشك وحسرت وتردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

ومن در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا؟

شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعاکردم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 15:19  توسط دریا  | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 15:7  توسط دریا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 14:9  توسط دریا  | 

 

 

چشمهای تو

 

کاش  میشد هر روز توی چشمهایت غرق میشدم و وقتی چشمهایم را باز می کردم

در ساحل امن دستانت خودم را پیدا میکردم .

کاش میشد هر روز عطر تنت تمام ذهنم را پر میکرد و لبریز از حضورت باران چشمهایم

را به تو هدیه می کردم .

مست میشدم از حضور دستانت بر پیکرم و از صدای نفسهایت  دوباره  زنده بودن را

حس میکردم . . .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 13:42  توسط دریا  | 

زیباترین بهانه لحظه های زندگی ام

نمی دانم وقتی که آرام در نگاهم نشستی

شاد باشم یا غمگین

به برکت وجود تو بود که طعم زندگی را چشیدم

نگاهم که به اینه گره می خورد

جمع شدن قطره قطره تو را دیدم

و اینکه آماده باش برای جدایی

باید رها شوی بر پهنای صورتم بغلتی

و شادمانه مرا در این سوگ تنهایم بیشتر فرو بری

بهانه چشمهایم

کمی آرام تر از دیدگانم جدا شو

تا من هم به پاس مهربانی ات

قطره ای دیگر نثارت کنم

نمی دانم اگر روزی نیایی

کدامین دست

گونه های خشکیده مرا سیراب می کند

بهانه زندگیم

*هزار شاخه گل تقدیم به نگاه مهربانت می کنم*

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 13:36  توسط دریا  | 

آرام و بي صدا ، اما پر از احساس!

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 21:46  توسط دریا  |