تبليغاتX


www.irLearn.com

با من بیا
با من بیا

 

اينجا كلبه عاشقي من است

اين كلبه وسعتي دارد به اندازه دلم و فضايي به حجم حضورم

آنقدر بزرگ است كه صدايم از آن سو، اين سو به گوش نمي رسد كه مي گويم: سلام

و آنقدر كوچك كه گاهي مجبور مي شوم چشمهايم را براي ديدن كرانهايش خسته كنم

مي داني؟

اين كلبه برايم خيلي دوست داشتني است چون به اندازه همين جمله ساده و معصومانه است

مي داني؟

من همه گمشده هايم زندگي ام را در گوشه و كنار اين كلبه جستجو مي كنم

همه لحظات از دست رفته را مي خواهم جايي همين اطراف پيدا كنم

شايد نشود اما من مي گويم مي شود

مي داني؟

اين كلبه با وجود آنكه ديگر عصر سنگ و آهن سالهاست آغاز شده، روزگار سيماني و درخشندگي شيشه اي مدتها فرا روي انسان قرار گرفته، جاني دارد از جنس روح من، محبتم به تو و علاقه به بودن در كنارت.


+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 11:25  توسط دریا  | 

         سال نو مبارك

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 2:3  توسط دریا  | 

 

 

برای شکستن من یه اخم کافیه نیازی به فریادت نیست

واسه اشک ریختنم سکوت تو کافیه نیازی به قهر نیست

برای مردنم حرف رفتنت کافیه نیازی به انجامش نیست

نمی خوام بین منو بین دلش جنگ بشه

نمی خوام عشقی که اون نداره کم رنگ بشه

من فقط یه چیزی از خدا می خوام

واسه یک بارم شده

دلش برام تنگ بشه !!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 12:4  توسط دریا  | 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 17:15  توسط دریا  | 

 

چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت آنقدر غمگين است؟ چرا لبخندهايت آنقدر تلخ و بيرنگ است؟ اما افسوس كه هيچ كس نبود ... هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره ... آري با تو هستم! با تويي كه از كنارم گذشتي و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشمهايم هميشه باراني است؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 3:31  توسط دریا  | 

خط کج اهورا

 

دختر بچه گيج گيج بود از اينهمه تناقض

و حيرون مونده بود که کدوم يکي از حرف بزرگترا رو قبول کنه

مثلا تا همين چند وقت پيش هر بار که دفتر نقاشيش رو خط خطي مي کرد پدرش دعواش مي کرد و ميگفت که بابا جون خط کج نکش ! يادت باشه که هميشه خط صاف بکشي

ولي امروز تو بيمارستان وقتي مي ديد که هر بار بقيه مي گن که خط توي تلويزيوني که به مامانش وصل کرده بودند داره هر لحظه صاف و صاف تر مي شه ، خط پيشوني پدر کج و کجتر مي شد

وبه همين خاطر ار باباش پرسيد: بابا چرا ناراحتي؟ خط صاف که بد نيست؟

مگه خودت به من نمي گفتي که هميشه خط صاف بکش؟

حالا مامان هم داره خط صاف مي کشه که!. پس چرا ناراحتي؟

گريه پدرش در اومد و رو به دختر گفت: دخترم اين خطهارو خدا داره براي مامان مي کشه .تازه بابا جون هميشه که خط کج بد نيست

لا اقل ايندفه خط کج خيلي خوبه . حالا برو از خدا بخواه که اون خطا رو کج کنه و گرنه ديگه ماماني رو نميبيني

دل دختر بچه هوري ريخت

اگه ماماني نباشه اونوقت من چيکار کنم!؟

به همين خاطر با همون زبون کودکي رو به خدا کرد و گفت: خدا جون من که سرازکار بابام در نمي يارم و حرفاش رو متوجه نمي شم

تا حالا بهم مي گفت که خط کج بده . ولي امروز مي گه که خط کج خيلي خوبه

تازه بابا مي گه که اگه تو تو اون تلويزيون يه خط کج نکشي من ديگه مامانم رو نمي بينم

خدايا براي توکه اينهمه چيز رو آفريدي

مثل فيل که خيلي بزرگه

حالا برات سخته که فقط يه خط کج ناقابل تو تلويزيون بکشي!؟

نه عزيزکم اصلا سخت نيست. بيا اينم يه خط کج خيلي بزرگ تو تلويزيون فقط به خاطر تو . و اين خط کج رو به عنوان هديه تولدت از من بپذير

اين حرفي بود که کودک همون لحظه شنيد و نمي دونست که از کجا ، ولي شنيد

و از فرداي همون روز بود که هر بار مادرش به مناسبت روز تولد دختر بچه کيک تولد مي پخت هر سال مي ديد که يه خط کج بزرگ رو کيک به اون کوچيکي افتاده
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 1:25  توسط دریا  | 

 

 

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی آره باز منم همون دیوونه ی همیشگی فدای مهربونیات چه مکنی با سرنوشت دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت حال من رو اگه بخوای رنگ گلای قالیه جای نگاهت بد جوری تو صحن چشمام خالیه ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه از غصه هام هر چی بگم جون خودت بازم کمه دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون فریاد زدم یا تو بیا یا من و پیشت برسون فدای تو! نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم حقیقت رو واست بگم به آخر خط رسیدم!

  

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 2:25  توسط دریا  | 

 

من و تو عاشقونه /يك روز تو باغ خورشيد/ به همديگه رسيديم/ نگام نگات رو دزديد/ ميون باغ خورشيد/ يه عهد تازه بستيم/ كه مال هم بمونيم / واسش جناغ شكستيم/ قدم زديم دويديم/ به دشت گل رسيديم/ يك دشت پر شقايق/ شقايق هاي معصوم/ كه شاخش رو چيدي /از باغچه شقايق برام نگيني ساختي/ وقتي به من سپردي گفتي كه شرطرو باختي/ گفتم كه اين شقايق تو قلبمه هميشه/ حتي اگه بميري از من جدا نميشه / گذشت روزايه روشن/ ببين چي شد زمونه/ ببين كه بي كسي رو سر ميكنم تو خونه/ عزيز خونه بودي/ يار دردونه بودي/ وقتي بهت رسيدم/ ديدم روونه بودي/ راستي درست ميگفتي/ يادت مرا فراموش/ وقتي گرفتي يك عشق تازه در آغوش /يادت مرا فراموش/ يادت نرفته از دل /نگام هنوز به غنچه ست /غنچه شقايق تو/ هنوز رو طاقچه بر جاست/ غنچه داره ميميره /دلم داره ميگيره/ آخه با مرگ غنچه عشق منم ميميره !!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 16:6  توسط دریا  | 

 

......خداحافظ

عزيزي که فرصت بيان احساسات رو به من ندادي، خداحافظ.
من ديگه غرق تنهايي شدم که تو مي خواستي در آن غرق بشم.
مي خوام ساده و پاک براي تو و قلب خودم و همه اعتراف کنم،
و مطمئنم اين چيزي از ارزشهاي من کم نمي کنه و لطمئه اي هم به غرورم نميزنه.
براي يکبار و حتي آخرين بار هم که شده مجبوري احساس منو بخوني، مي دوني چرا؟
چون ديگه گوش نمي دي و فقط چيزي رو مي خواهي که خودت مي خواهي ببيني يا بشنوي.
مي دوني وقتي كسي داره غرق مي شه، ديگه نميگه سلام.
فقط کمک مي خواد، ولي كار من ديگه از کمک خواستن گذشته.
مي خوام براي آخرين بار بگم: که من براي نابود نشدن عشق و احساسم همه ي تلاشمو کردم.
درست تو لحظه ي اوج، درست تو اون بالا بالاها، که فكر ميکردم دستت توي دست منه..
ولي افسوس که تو خيلي وقت بود دستت رو از دست من جدا کرده بودي،
و من چه دير فهميدم، که تنها درون گود وايستادم و دارم براي چيزي مي جنگم،
كه اون خيلي وقته مال من نيست.
من توي وجود تو، يه ذره از وجود خدا، يا حتي يه تکه از وجود خودمو پيدا کرده بودم.
تو اون شاهزاده اي نبودي که من توي قصه هام ازش يه بت ساخته بودم.
تو حتي اون چيزي که خودت رو نشون ميدادي، هم نبودي..
براي من ديگه اسم تو يا هويت تو مهم نيست.
براي من اون عشق و احساسي که توي وجود تو پيدا کردم، عزيز و دوست داشتنيه.
واسه همين هم تا ابد دوستت خواهم داشت.
فقط بدون، هميشه خواستم پُر بشي از من.
تو عميق تر از اوني بودي که احساس من بتونه تو رو پر کنه.
و هر چي تلاش کردم، ديدم تمام وجودت خاليه، آره! از من خاليه.
آخه من چقدر هستم که بتونم عظمت وجود تو رو پر کنم.
به جاي اينکه من پُرت کنم، غرق اعماق وجود تو شدم و نابود شدم.
آره! توي وجود تو گم شدم..
و كسي به من فرصت کمک خواستن هم نداد.
هميشه از خدا مي خواستم که يه عشق واقعي رو بهم بده،
اون عشق رو بهم داد، گرچه خيلي زود هم ازم گرفت.
ولي هر چه بيشتر ميگذره به حقيقي بودن اون عشق مطمئن تر ميشم.
حتي نبودن تو توي اين مدت نتونست ذره اي از احساس من کم کنه،
چه بسا هر لحظه قدرتش رو توي قلبم بيشتر از پيش احساس مي کنم.
دلم مي خواد برات آرزو کنم که يه روزي عاشق بشي،
ولي برات آرزوي قشنگتري مي کنم..
اينکه اگر عاشق شدي هيچ وقت دلت نشکنه و در کنار عشقت طعم خوشبختي واقعي رو بچشي.
آرزوي يه عاشق براي معشوقش چيزي غير از اين نمي تونه باشه.
ديگه حتي نمي خوام فکر کنم که احساس واقعي تو چي بود؟
ديگه دنبال مقصر هم نمي گردم.. دنبال برنده و بازنده هم نيستم.
اگه برنده و بازنده اي هم باشه.. اون برنده تويي..
تو بردي... آره! فقط تو بردي.
ولي من خوشحالم که به تو باختم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 14:3  توسط دریا  | 

 

 

ازبس كه غم به سينه‌ من بسته راه را

                           ديگرمجال آمدوشدنيست آه را

تنهايي رو دوست دارم چون فقط موقع تنهايي هست که ميتونم با توحرف بزنم .

تو تنهايي من تو هميشه کنارم نشستي و به حرفام گوش ميکني.

نميدوني چه قدرحرف دارم که بهت بزنم ، نميدونم از کجا شرو ع کنم از لحظه ي اشنا ييمون بگم يا از لحظه ي که حس كردم ازچشمت دارم ميوفتم......

 دور بودن از تو خيلي سخته

ولي نه ......

دوست دارم وقتي که تنها هستم از زندگي صحبت کنم و از تو ،  از تو يي که تمام زندگي من هستي تمام دقايقمو با تو ام حتي الان که با من نيستي.

دوست دارم حرفاي نگفتمو بهت بگم

مي دونم كه مي دوني چي دلم ميخواد:آره مثل هميشه شونه هاتو مي خوام مي خوام سرموبزارم وهق هق گريه سربدم.

يادته بهم مي گفتيم ازدل وجوون من مي مونم تو هم بمون .نريم سراغ ديگرون پانزاريم روعهدمون.اگه يكي مون بميره اون يكي ياري نگيره عاشق بمونه تاكه هست چون كه به عهدش اسيره اماهمش خيالي بود داشتن هم يه آرزوي محالي بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 17:30  توسط دریا  |